تبلیغات
محب سیدالشهدا


امروز :
New Page 1

بسم الرب الشهدا

ما انجمن مذهبی و تالار گفتگويی را  تاسیس کردیم که شما بازدیدکنندگان وبگاه محب سيدالشهدا در آن ثبت نام کنید و بتوانید مطالبی،

از قبیل: مذهبی،مهدوی، اس ام اس، اشعار، دل نوشت، دلتنگی، گپ با سایر اعضا، آموزش ها، کد های جاوا،کد قالب،و هزاران مطلب دیگر را بنویسید و محیطی آموزشی و مفید بسازید؛

بلکه با این کار برای ظهور آقا امام زمان (عج) با هم متحد شویم و انجمنی بسیار بزرگ و مذهبی درست کنیـــــــــــــــم!

جهت ثبت نام وياورودبه انجمن روي لينك هاي زيركليك نماييد

پس ما منتظر یــــــــــــــــــاری شما عزیزان هستیم!

پس ما منتظر یــــــــــــــــــاری شما عزیزان هستیم!


مرتبه
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1391

بازگویی سفر به مردم

رسول خدا نماز صبح خویش را در مکه خواند و منتظر شد تا مردم از خانه های خودشان بیرون بیایند و خبر مهم او را بشنوند:

- ای مردم! خداوند، دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیا و منزلهای آنها را نشانم داد.

با شنیدن این سخن پیامبر، ابتدا سکوتی بهت انگیز میان مردم پدیدار گردید. سپس، نجواهایی که خشم آلود به نظر می آمد، شنیده شد.

ابوجهل که در قساوت و شقاوت نسبت به پیامبر و عقاید او شهرت بسیاری داشت، با صدای بلند خندید. مشرکان دیگری هم که دورادور ایستاده بودند، خندیدند.

«چه حرفی می زند این محمد! اکنون، فرصت خوبی دست داده است که او را رسوا کنم و درغگویی اش را فاش سازم

 






ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان های معراج، 
ارسال توسط محب سیدالشهدا
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391

بازگشت به خاک

 به صبح، چیزی باقی نمانده بود. مهتاب ملایم و نرم، حریر نازکی بود که بر کوههای اطراف مکه کشیده شده بود.

صحرای پشت کوهها، همچون اقیانوس بی موجِ شن، خنکای سحرگاه را ذره ذره می مکید.

غیر از صدای بره ها و بزغاله هایی که انگار در جست و جوی مادر بودند و آواز خروسها که گُله به گُله، در پاسخ همدیگر می خواندند، هیچ صدایی شنیده نمی شد.

مردم، خواب خواب بودند؛ به خواب رفتگان، چگونه می توانستند بدانند که بر محمد (ص) چه گذشته است و او از کدام سفر می آید.

تنها، سینه ی گشاده ی محمد (ص) بود که می توانست آن همه شگفتی و عظمت را ببیند و تاب آورد.

بیابان پشت مکه، همچون همیشه ی خویش، آدمهایی را در خود داشت. کاروانی که در چند منزلی مکه مانده بود تا به روشنایی روز، راه باقیمانده را پیموده و خودش را دو روز بعد، به مکه برساند.

پیامبر می دانست که مشرکان کینه جو و لجوج مکه، هیچ گاه ماجرای سفر او را باور نخواهند کرد.

حکایت پیامبر با قوم خودش، حکایتی عجیب و غریب می نمایاند:

هر چند که او امین و راستگو بود؛ به حدّی که هیچ کس از زبانش دروغی نشنیده بود، اما چگونه می توان با آنهایی که در زمین، به اسارت نادانی خویش گرفتار مانده بودند، از سفر آسمانی سخن گفت؟!

پیامبر مأمور بود که از معراج سخن بگوید و قدرت پروردگارش را بیشتر نمایان سازد. شاید که در میان گوش همین مردم، گوشهای شنوایی یافته می شدند.

پیامبر، ناگهان با مشاهده ی کاروانی که در راه مکه بود، به فکر افتاد: «اگر کاروانیان را هوشیار سازم، آنها وقتی که به مکه می رسند، گواه صدق گفتارم خواهند بود.»

چند نفر از اهل کاروان بیدار بودند و بقیه در خواب.

بیدارها در جست و جو بودند و دنبال کسی یا چیزی می گشتند.

دنبال چی؟

شتری گم شده بود و مردها در شکاف دره ها دنبالش می گشتند.

این موضوع را پیامبر از گفت و گوی آنها دانست. وقتی که به هم رسیدند، نجوا کردند:

- پیدا نشد؟

- نه؛ نه.

- حیوان چموش.

- باید دورتر برویم.

یکی که مسن تر از بقیه به نظر می رسید، گفت:

- خسته شده ایم.

مردی که دورتر ایستاده بود، و چشمهایش در تاریکی می درخشید، بر تخته سنگی نشست و گفت:

- من تشنه ام.

رسول خدا آنها را می دید و صدایشان را می شنید. اما آنها حضور هیچ کس دیگری را در اطراف خودشان احساس نمی کردند.

یکی از همان چند مرد، موهای کوتاه و در هم شکسته اش را میان پنجه ها مالید. دستها را دور کمر حلقه زد و دَمِ سینه را به فشاری بیرون داد و با نهیب، به یکی دیگر گفت:

- آبی بیاور تا گلو تازه کنیم.

دوستش به سوی خیمه ای که همان نزدیکی بود، رفت و ظرف آبی را آورد و جلوی او گرفت.

 مرد جرعه ای نوشید و با پشت دست، لبها و موی پشت لبها را پاک کرد و ظرف را که با یک دست نگه داشته بود، به رفیق کناری داد.

مرد سوم، همان بود که آب آورده بود و وقتی ظرف خالی آب را به دستش دادند، دوباره به خیمه رفت. این بار، ظرف را برای خودش پر کرد و یک نفس و تا آخر، آب را به کام تشنه اش ریخت. بعد هم ظرف را دوباره پر از آب کرد و خسته و خمیده، از خیمه بیرون آمد.

دوستانش آب نمی خواستند و در حال رفتن بودند:

- برویم.

گفت:

- آمدم.

و ظرف را کنار خیمه و بر زمین گذاشت و روی آن را پوشاند.

آب؛ این ماده ای که نقش حیاتی و زندگی بخش آن در صحراهای حجاز بیش از هر جای دیگری نمودار بود، باید محفوظ می ماند و اعراب یاد گرفته بودند تا با پوشاندن ظرف، آب داخل آن را حفظ و مراقبت کنند ...

پیامبر بر زانو نشست و ظرف را برداشت. ابتدا، جرعه ای آب نوشید و بعد هم هر چه در ظرف باقی مانده بود، به زمین ریخت. در آخر هم، روی ظرف را پوشانید...

 

 




طبقه بندی: داستان های معراج، 
ارسال توسط محب سیدالشهدا
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391

نماز

نماز که تمام شد مه بزرگی همچون ابر همه جا را فرا گرفت و پیامبر به سجده افتاد و شنید که پروردگار می فرماید: «چون بر تمام انبیای قبل از تو پنجاه نماز واجب کرده بودم، همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم

رسول خدا بی آنکه حرفی بزند، از سجده برخاست.

در راه بازگشت از سفر آسمانی، وقتی پیامبر دوباره با موسی (ع) ملاقات کرد، موسی پرسید:

- در این سیر و سفرت، چه کردی؟

پیامبر در میان گفت و گوی خویش با موسی (ع) گفت:

- پروردگارم فرمود که بر هر پیامبری پنجاه نماز واجب کردم و همان را بر تو و امتت نیز واجب کردم.

موسی (ع) گفت:

- ای محمد! امت تو، آخرین امت هستند و ناتوان ترین امتها به حساب می آیند. پروردگار نیز از برآوردن خواسته ی تو ابایی ندارد. اکنون برگرد و درخواست کن که قدری به امت تو تخفیف بدهد.

رسول خدا چنین کرد و ده نماز از پنجاه نماز کاسته شد.

بار دیگر وقتی پیامبر به موسی رسید، موسی گفت:

- این نیز زیاد است و امت تو طاقتش را ندارند.

پیامبر (ص)، دوباره از خداوند تقاضای کاهش نماز را نمود. به همین ترتیب و به درخواست پیامبر از پیشگاه پروردگار، نمازها کاهش یافت تا اینکه تعداد آن به پنج نماز رسید. در این هنگام، ندایی غیبی به گوش پیامبر رسید:

- ای محمد! اکنون که بر پنج نماز صبر کردی، در برابر همین تعداد نماز، ثواب پنجاه نماز را خواهی داشت.

بعد نیز همان ندای غیبی ادامه داد:

- ای محمد! هر کسی از امت تو تصمیم بگیرد که برای رسیدن به ثواب، کار نیکی انجام دهد و آن کار را انجام بدهد، ده برابر پاداش برای او می نویسم و اگر نتوانست تصمیمش را عملی سازد، یک ثواب برایش می نویسم.

هر کس از امت تو تصمیم بگیرد تا کار زشتی انجام دهد، اگر انجام بدهد، یک گناه برایش می نویسم، و اگر منصرف شد و کار زشت را انجام نداد، هیچ گناهی بر او نمی نویسم ...

اما این، تمام خیر و نیکویی پروردگار نسبت به امت محمد نبود، و خداوند ادامه داد:

- ای محمد! ... هر گاه از امت پیامبران گذشته کسی گناه می کرد، باید سالها گریه کند تا توبه اش را بپذیرم. به آدم (ع) نگاه کن که به جهت یک ترک اولی سالها در آفتاب سوزان قرار گرفت و گریه کرد، تا اینکه توبه ی او را پذیرفتم.

اما امت تو، بیست سال یا پنجاه سال یا بیشتر اگر گناه بکند و بتواند پیش از آنکه مرگش فرا برسد، توبه کند، توبه اش را می پذیرم ...

پیامبر پرسید:

- خدایا! چه عملی از امت من، نزد تو بهتر و شایسه تر است؟

خداوند پاسخ داد:

- هیچ عملی نزد من، برای امت تو شایسته تر و بهتر از توکل بر من و راضی بودن به آنچه قسمت او کرده ام، نیست.

سپس به پیامبر خطاب شد:

- ای احمد! من تعجب می کنم از سه بنده ی خودم:

اول، کسی که به نماز می ایستد و می داند در پیشگاه خدایش ایستاده و دستهایش را به درگاه او بلند کرده است؛ اما هنوز هم در قلب او غفلت است و به دیگری توجه دارد.

دوم، کسی که غذای یک روز خودش را دارد، و غصه ی غذای فردا را می خورد.

سوم، کسی که نمی داند من از او راضی هستم یا غضبناک، و با این نادانی خویش در دنیا خوش است و می خندد ...

بعد از سکوتی کوتاه، به پیامبر خطاب شد:

- اهل دنیا، کسانی هستند که خوراک و خشم و خنده و خواب آنها زیاد است و از کسانی که به آنها بدی کرده اند، عذرخواهی نمی کنند و هر گاه کسی از آنها عذر بخواهد، عذرش را نمی پذیرند. اهل دنیا در هنگام عبادت، کسل و در وقت معصیت، شجاع و شاد هستند ...

اما اهل آخرت، کسانی هستند که به مردم سود فراوان می رسانند و مردم از آنها در راحت و آسایش هستند ... چشمهایش گریان است و دلشان، همیشه به یاد من است ...

بعد از اینکه پروردگار، تعدادی دیگر صفات اهل آخرت را برشمرد، پرسید:

- ای محمد! آیا بندگان زاهد مرا می شناسی؟

پیامبر پاسخ داد:

- خدایا! آنها را برایم معرفی کن.

خداوند به او خطاب کرد:

- بندگان زاهد من، از بس در شب برای نماز بیدار شده و در روز، روزه گرفته اند، زرد و لاغر شده اند و زبان آنها همیشه به ذکر من گویاست.

آنها مرا به ترس از آتش جهنم و یا شوق ورود به بهشت، عبادت نمی کنند؛ بلکه به خاطر خودم، عبادتم را می کنند و فرمانم را اطاعت می کنند.

دوباره از پیامبر پرسیده شد:

- آیا می دانی عبادت چیست؟

پیامبر دوست داشت تا باز هم سخن پروردگارش را بشنود:

- خدایا! برایم بگو.

پروردگار فرمود:

- عبادت، دارای ده جزء است و نه جزء آن در طلب روزی حلال است؛ پس اگر غذای خوردنی و آشامیدنی کسی پاکیزه گردید، در حفظ و حمایت من می باشد.

پیامبر در این هنگام پرسید: «خدایا! بزرگترین عبادت، نزد تو چیست؟»

خداوند پاسخ داد: «سکوت و روزه

پیامبر پرسید: «آثار روزه چیست؟»

خطاب آمد: «روزه، موجب پیدا شدن حکمت و دانش برای روزه دار می شود و انسان را به مقام پروردگار آشنا می سازد و یقین او را به حضرت حق، استوار می گرداند.

سپس از پیامبر پرسیده شد: «ای احمد! آیا می دانی به چه علت، تو را بر پیامبران دیگر خودم فضیلت بخشیدم؟»

پیامبر عرض کرد: «پروردگارا! نمی دانم

به او خطاب شد: «برای یقینی که در تو دیدم، و حسن خلقی که در تو مشاهده کردم، و بخششی که نسبت به فقیران و تهیدستان در تو وجود داشت. ای محمد! بدان که من، زمین خودم را توسط بندگانی که دارای چنین صفاتی هستند، حفظ می کنم

 




طبقه بندی: داستان های معراج، 
ارسال توسط محب سیدالشهدا
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391

مقام علی علیه السلام

بعد از مشاهده ی درخت طوبی و میوه چینی از آن درخت بهشتی، گردش و سیر پیامبر در بهشت ادامه می یابد.

درختان بهشتی، اگر چه همگی زیبا و شگفت انگیز هستند و هر چند که شادابی و طراوت و میوه های این درختان، می تواند سالهای سال، نگاه را مجذوب تماشای خودش بنماید، اما در میان همین درختان سرسبز و پر طراوت، درختانی برتر و زیباتر دیده می شدند.

درخت بعدی، درخت سدره المنتهی نام داشت و پیامبر از آن درخت نیز عبور کرد.

سدره المنتهی، چنان عظیم و شگفت انگیز می نمایاند و بر شاخه های رنگارنگش، انواع و اقسام میوه های بهشتی وجود داشت ...

زمانی اندک که گذشت، وقتی رسول خدا به پشت سرش نگه کرد، جبرئیل را دید که ایستاده بود و با او نمی آمد.

پیامبر پرسید:

- آیا در چنین جایی مرا تنها می گذاری؟!

جبرئیل گفت:

- تو پیش برو. به خدا سوگند، اکنون به جایی رسیده ای که هیچ آفریده ای از آفریدگان پروردگار به آنجا نرسیده است و بعد از این هم، نخواهد رسید.

آنجا، دارای نزدیکترین فاصله با پروردگار بود؛ جایی که جبرئیل از نزدیک شدن و جلو رفتن بیش از آن، هراس داشت؛ زیرا اگر قدمی بر می داشت و ذره ای جلوتر می رفت، بال و پرش می سوخت و آتش می گرفت.

در این هنگام، از سوی خداوند صدایی به گوش پیامبر رسید:

- محمد!

پیامبر عرض کرد:

- بلی ای پروردگارم!

خداوند فرمود:

- فرشتگان آسمانی در چه چیز مشاجره می کنند؟

پیامبر عرض کرد:

- خدایا! تو پاک و منزهی. من نیز علم و دانشی غیر از آنچه خودت به من آموخته ای ندارم.

خداوند، اراده فرمود تا اثری از جلال و قدرتش بر سینه ی رسولش تجلی یابد، و پیامبر سوزشی را در میان دو کتف خویش احساس کرد.

بعد از آن، رسول خدا دید که تمام اسرار و علوم برای او مسخر گشته است و هیچ چیز از گذشته و آینده ی جهان و علوم و دانشها بر او پنهان نیست.

بعد از این واقعه، خداوند پرسش خویش را تکرار کرد:

- اهل آسمانها در چه چیز مشاجره دارند؟

- در درجات و کفارات و حسنات.

خداوند فرمود:

- ای محمد! وقتی نبوت تو پایان یافت و روزی تو به پایان رسید، چه کسی را برای جانشینی خویش در نظر گرفته ای؟

پیامبر عرض کرد:

- همه ی خلق را آزمایش کرده ام و کسی را مطیع تر از علی برای خود نیافتم.

خداوند فرمود:

- ای محمد! بعد از تو، او (علی) مطیع تر از همه ی خلق، نسبت به فرمان من است.

پیامبر عرض کرد:

- پروردگارا! تمامی خلق را آزمودم و کسی را نسبت به خودم علاقه مندتر از علی نیافتم.

خداوند، به پذیرش کلام پیامبر خویش، گفت:

- او، نسبت به من هم چنین است. ای محمد! علی را بشارت بده به اینکه آیت هدایت و پیشوای اولیای من و نوری برای فرمانبرانم و کلمه ی باقیه ای است که پرهیزکاران را به پذیرفتن آن دستور داده ام. ای محمد! هر کس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.

سپس، خداوند به تأیید بیشتر علی فرمود:

- من، او را به خصایصی اختصاص داده ام که هیچ کس را به آن خصایص اختصاص نداده ام

پیامبر عرض کرد:

- خدایا! او برادر و وصی، وزیر و وارث من است.

خداوند فرمود:

- این، امری است که اراده ی من بر آن تعلق گرفته و او باید مبتلا شود. مردم نیز، به وسیله ی او امتحان می شوند ...

در این هنگام، ندایی از جانب پروردگار به گوش پیامبر رسید.این ندا، آیه ای از قرآن بود: «رسول، به آنچه خداوند بر او نازل کرد، ایمان آورده است

پیامبر از قول خودش و امتش، آیه ی بعدی را به خداوند عرض می کند: «مؤمنان نیز به خدا و فرشتگانش و کتابهای آسمانی و پیامبران خدا ایمان آوردند و گفتند: ما بین هیچ کدام از پیامبران خدا فرق نمی گذاریم. (و همه یکزبان و یکدل در قول و عمل اظهار کردند،) ما فرمان خدا را شنیدیم و اطاعت کردیم. پروردگارا! ما را بیامرز که می دانیم به سوی تو باز خواهیم گشت

خداوند فرمود: «خداوند، بر هیچ کس تکلیف و وظیفه ای نمی گذارد؛ مگر به قدر توانایی او. (و در روز پاداش) نیکی هر کس به سود او و بدیهایش به زیان او خواهد بود

پیامبر عرض کرد: «خدایا! ما را به خاطر خطاها و فراموشی هایمان مؤاخذه نکن

پروردگار فرمود: «مؤاخذه نمی کنم

پیامبر عرض کرد: «خدایا! تکلیف سنگین و طاقت فرسایی را که بر مردم روزگار پیشین نهادی، بر ما نگذار

پروردگار فرمود: «نه؛ تحمیل نمی کنم

پیامبر عرض کرد: «پروردگارا! تکلیف سنگینی را که از طاقت ما بیرون باشد، بر دوش ما نگذار و گناه ما را عفو کن. خدایا یار و یاور ما تو هستی و به ما نیروی غلبه بر کافران عطا فرما

خداوند فرمود: «اینها را که طلبیدی، به تو و امتت دادم

پیامبر گفت: «خدایا! تو به امت پیامبران گذشته عمری طولانی عطا کرده بودی؛ به گونه ای که گاهی یک نفر از آنها در میدان جنگ، قریب به هزار ماه در راه تو جهاد می کرد؛ اما عمر امت من کوتاه است و از اینگونه عبادات محروم هستند

از سوی خداوند به او خطاب شد: «ای محمد! من یک شب را برای امت تو قرار دادن که عبادت در آن یک شب، از هزار ماه جهاد و عبادت بهتر است و آن شب، شب قدر است؛ شب قدر از هزار ماه، بالاتر است

در آن لحظات، پیامبر اسلام دارای چه مرتبه و فضیلتی بود که خداوند باران رحمت و بخشایش خویش را اینگونه بر او فرو می ریخت؟!

بی گمان، هیچ مهمانی در درگاه پروردگار، گرامی تر از رسول خدا در وقتی که تقاضاهای خویش را مطرح می کرد، نبود

سپس پیامبر (ص) عرض کرد: «پروردگارا! تو به انبیای خویش فضایلی کرامت کرده ای؛ به من نیز، عطیه ای کرامت نما

خداوند فرمود: «به تو نیز بسیاری چیزها داده ام که در میان آنها کلماتی وجود دارد. این کلمات، عطیه ای است که در زیر عرشم نوشته شده است:

لا حَولَ وَ لا قُوهَ اِلّا بِالله؛

و ...

در آن لحظه، فرشتگان نیز کلامی به پیامبر آموختند تا در هر صبح و شب، آن را تکرار نماید: «خدایا! اگر ظلم می کنم، دلگرم به عفو توأم و اگر گناه می کنم، پناهنده به مغفرت تو هستم. خدایا! ذلت من، از دلگرمی به عفو توست، و فقرم پناهنده ی به غنای توست ...»

سپس، صدای آشنایی به گوش پیامبر رسید؛ صدای اذان.

فرشته ای که تا قبل از آن کسی او را در آسمان ندیده بود، اذان می گفت.

بعد از تمام شدن اذان، در همان آسمان، رسول خدا بر فرشتگان امامت کرده و نماز جماعت برگزار شد.

این دومین نماز جماعتی بود، که در سفر معراج به امامت پیامبر به جا آورده شد

 




طبقه بندی: داستان های معراج، 
ارسال توسط محب سیدالشهدا
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391

شناخت اهل بیت

یکی دیگر از مکانهای شگفت انگیز آسمانی، بیت المعمور بود.

بیت المعمور کجاست؟

بیت المعمور، خانه ای است در آسمان و در مقابل کعبه که فرشتگان، آن را با عبادت خویش معمور و آباد می کنند. هر روز هفتاد هزار فرشته وارد این خانه می شوند و هرگز از آن بیرون نمی آیند.

پیامبر به اتفاق جبرئیل وارد این مکان شده و دو رکعت نماز خواند.

وقتی پیامبر از بیت المعمور بیرون آمد، دو نهر را در مقابل خویش دید، هر کدام از نهرها نام جداگانه ای داشتند:

نهر کوثر و نهر رحمت.

پیامبر از نهر کوثر آب آشامید و در نهر رحمت، خویشتن را شست و شو داد و سپس به بهشت وارد شد.

در ابتدای ورود به بهشت، پیامبر خانه های خودش و اهل بیتش را می دید و خاک بهشت، عطرش را که از مشک معطرتر بود، به مشام رسول خدا رساند ...

بعد، درخت طوبی نظر پیامبر را به خودش جلب کرد؛ درختی که شاخه های نرم و نازکش با برگهایی سپید و معطر، در تمام بهشت منتشر گشته بود و خانه ای در بهشت نبود، مگر اینکه شاخه ای از درخت طوبی در آن آویخته بود.

چشم پیامبر به تماشای دیگر مناظر دل انگیز بهشت مشغول شد:

این بهشت، با هوای پاک و لطیف و ملایمش؛ و نوری که در پرتو درخشش آن، همه ی چیزها، درخشان، دیدنی و شفاف و چشمگیر به نظر می آید؛

چمنزاری یکدست، که همچون فرشی بافته شده از مخمل سبز و نرم، زیر پای انسان گسترده شده است؛

گلهایی که رنگارنگ و بی نهایت زیبا هستند و چشم نوازترین گلهای دنیایی، در برابرشان از خار، پست تر می نمایاند؛

تنوع گیاهان، چشمه ساران، آبگیرها، کوهها و تپه ها و فراوانی نعمت ها از خوردنی و آشامیدنی و ...

عطر در هم آمیخته ی گلهایی که با نوازش هر نسیم، جان بخش تر و گوناگون با چند لحظه ی قبل خودشان، به مشام آدمی می ریزند؛

آبشارهایی که به سان پرده ای از حریر، پیشانی هر کوهی را شسته و فرو می ریزند؛

هیاهو و قیل و قال پرنده های بهشتی که با صدها قلم هنرمندانه، هر یک به رنگی خیره کننده و تماشایی، درآمده اند و با آواز دلنوازشان، نغمه هایی از بهترین و زیباترین آوازها را سر داده اند و ...

در این بهشت، اگر خوش فکرترین آدمها  و با سلیقه ترین هنرمندان هم جمع شوند، از وصف یک زیبایی آن نیز عاجز هستند، و بهشت، هزاران هزار زیبایی دارد.

درخت طوبی از زیباترین و شگفت ترین پدیده های بهشت است.

حیف است که پیامبر (ص) به بهشت قدم بگذارد و از آن، بی خوشه چینی عبور کند.

او، خاتم پیامبران است؛ کسی است که سلسله ی وحی  رسالت با او کامل شده و خاتمه می یابد؛

او، دارای بهترین اخلاق و حسن خلق است؛

او، رحمت بر عالمیان است؛ و باید که از رحمت الهی بهره مند شود و آن را برای انسانهایی که در زمین هستند، به سوغات ببرد.

سوغات!

سوغات بهشتی پیامبر چیست؟ ...

جبرئیل، رسول خدا را نزدیک درخت طوبی برد.

شاخه ای از درخت که میوه ی فراوان بر خود داشت، سر خم کرد و در برابر نگاه پیامبر ایستاد.

جبرئیل، میوه ای چید و آن را به پیامبر داد.

پیامبر، آن را به دهان گذاشت و ذره ذره، طعمش را مکید.

حیف است؛ حیف که انسان پس از خوردن چنین میوه ای، چیز دیگری بخورد و مزه اش را از بین ببرد.

طعم و بوی میوه ی بهشتی به گونه ای بود که چنین احساس و اندیشه ای را به رسول خدا منتقل ساخت.

بعد از پایان این سفر، میوه ی بهشتی در بدن رسول خدا به نطفه ای تبدیل شد و از همان نطفه بود که فاطمه (س) پدید آمد؛ فاطمه، نشانه ای از موهبت بهشتی پروردگار در زمین.

معراج را پایانی است؛ این سفر آسمانی نیز، به انتها خواهد رسید. اما یاد و خاطره ی بهشت، هیچ گاه از ذهن و اندیشه ی پیامبر زوده نخواهد شد.

بی گمان، او بارها و بارها یاد و خاطره ی این شب را در فکر و اندیشه اش زنده می سازد. مخصوصاً وقتی یاد بهشت برایش زنده می شود ...، باید به نشانه ای از بهشت که در زمین وجود دارد، روی آورد و بوی بهشت را از او به مشام جان بکشد.

اصحاب و یاران رسول خدا، شاهد بودند که پیامبر هر گاه فاطمه (س) را می دید، او را می بوسید و می بویید.

بی گمان در دل و چشم پیامبر (ص)، هیچ کس محبوبتر و عزیزتر از فاطمه نبود.

چرا؟

آیا پیامبر تنها و تنها به خاطر اینکه فاطمه (س) دخترش بود، آن همه دلبستگی به او داشت؟

آیا پیامبر فقط به خاطر پاکدامنی و خداجویی فاطمه (س) شیفته ی او گشته بود؟

نه؛ پیامبر، دختران دیگری هم داشت که آنها نیز پاکدامن و خداجو بودند؛ ولی هیچ کدام به اندازه های فاطمه (س) در چشم او محبوب نبودند.

پس چرا رسول خدا آن همه به فاطمه (س) علاقه نشان می داد؟

فاطمه (س)، تنها انسانی بود که بر خاک می زیست، اما از بهشت بود.


وقتی به پیامبر اعتراض می کردند که چرا با فاطمه (س) چنین رفتاری دارد، پاسخ می داد:

- هر گاه مشتاق بوی بهشت می شوم، فاطمه را می بویم و می بوسم.

و برای فاطمه، باید گوهری برابر پیدا می شد که شده بود. پیامبر، در معراج خویش، آن گوهر را شناخت.

در همان شب اسرار آمیز و در میان آسمانها، ناگاه صدایی شنیده شد، که آشنای گوش پیامبر بود؛ صدایی شبیه به لحن پسرعمویش علی (ع)!

کیست او؟!

علی؟!

نه؛ علی نبود که سخن می گفت؛ پروردگار بود؛ اما با لحن علی با پیامبرش گفت و گو می کرد. خدا نیز علی را دوست می داشت و می دانست که پیامبرش چه علاقه ای به علی (ع) دارد و در این شب که عزیزترین میهمان را به سوی خویش فراخوانده بود، اراده کرده بود تا به لحن علی (ع)، با پیامبر حرف بزند:

- پروردگار تو، من می باشم و تو نیز بنده شایسته ی من هستی.

پس مرا عبادت کن و توکل بر من بنما؛ زیرا تو همچون نور من در میان بندگانم می باشی و حجت من بر تمام آفردگانم هستی.

ای محمد! هر کس از تو پیروی کند، وارد بهشت من می شود و کسی که با تو مخالفت ورزد، گرفتار آتش غضب من خواهد شد.

ای محمد! بعد از تو، دوازده نفر از اوصیای تو را قرار دادم که اول آنها علی بن ابیطالب و آخر آنها مهدی است، که تمام آنها از نسل علی می باشند.

سپس خداوند پرسید:

- آیا می خواهی اسامی آنها را زیارت کنی؟

محمد (ص)، جواب داد:

- آری.

و بی گمان، هیچ نوشته ای در آن شب پر ماجرا و سفر مقدسش، بیشتر از دیدن آن اسامی، او را خوشحال نمی کرد.

از سوی پروردگار ندا آمد:

- به ساق عرشم نگاه کن.

و پیامبر (ص) نگاه کرد: اسامی علی (ع) و فرزندان او، بر عرش الهی ثبت و ضبط شده بود.

خداوند فرمود:

به عزت و جلالم سوگند که توسط صاحبان این اسامی که اوصیای تو می باشند، دین خود را در عالم ظاهر می کنم و نام خود را به واسطه ی آنها در عالم، بلند و پر آوازه می سازم، و زمین را توسط آخرین آنها از دشمنانم پاک می گردانم و او (مهدی) را مسلط بر مشرق و مغرب زمین می گردانم.

 




طبقه بندی: داستان های معراج، 
ارسال توسط محب سیدالشهدا
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]